بانگِ سحر: بابا
سحرگاه چون ادوین از خواب خاست
جهان لرزشی خورد، سپهر ایستاد
دو چشمش گشود و به بانگِ رسا
بگفتا «بابا!»… قیامت به پا
من از جا پریدم چو آذرخش
نه کفش، نه عقل، نه فکرِ سرش
دوان آمدم، بیسپر، بیکلاه
زمین گفت: «آهستهتر، ای سپاه!»
کلیدِ دلِ بابا به دستش فتاد
یکی زد، دل از جایِ خود برنهاد
دل از سینه بیرون، کمر در خطر
ولی خنده میریخت از بختِ پدر
چو آمد به آغوش، گردون بماند
که با یک بغل کارِ عالم براند
نه پیشِ کسی رفت، نه راهی دگر
قوانینِ بغل شد همه دربدر
یکی کودک است؟ نه، کوهِ بلند!
به یک بغلش، مهرهها در کمند
کمر گفت: «بس کن!» دل گفت: «محال!»
دو چشمم زِ عشقش جهان کرد لال
سحر آمد و دید و فریاد برکَران
«عدالت کجاست؟ سهمِ ما شد نهان»
به هیجان شد آن دم، بدو سویِ من
زِ بانگِ «بابا» جهان برفکند
نه رستم، نه زال، نه سامِ دلیر
توانست ادوین ز بابا بگیر
سپاهِ محبت چو صفها فکند
کمرها شکست و دلها بخند
کنون خانه میدانِ اسطورههاست
یکی شاه و یک کوه، یکی نازِ خاص
دلِ بابا از این نبردِ شِگِفت
زِ مهرش بلرزید تا عمقِ کتف
به ناگه زِ غوغایِ خنده و جنگ
جهان شد دمی ساکت و بیدرنگ
نه شیپور ماند و نه بانگِ سپاه
نه کوه و نه شاه و نه رسمِ پناه
فقط کودک و بابا و آغوشِ گرم
زمان ایستاد و جهان شد نرم
نه رزم و نه غوغا، نه بیم و نزاع
فقط مهرِ ناب و دلی بینقاب
دل آرام شد، آهی آمد زِ جان
شد این فتح، فتحی ورایِ گمان


بانگِ سحر: بابا
