ادوینادوین، تا این لحظه: 1 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

🌟 «دنیای رنگی ادوین کوچولو، ستاره بزرگ خوشبختی ما» 🌟

پسرم، تو را که دیدم… خودم را به یاد آوردم

1404/2/31 12:02
122 بازدید
اشتراک گذاری

ادوین عزیزم…

ای حضوری از جنس نور…
آمدنت نه فقط تولد تو بود، که رستاخیز من بود.
در دنیایی که سال‌ها خاکستر اندوه روی روحم نشسته بود، تو مثل باران بهاری، بی‌صدا، بی‌ادعا، آرام… ولی ویرانگرِ غم‌ها آمدی.

نمی‌دانی، نمی‌توانی بدانی، که پیش از تو، دلم چه سال‌هایی را با سکوت سر کرد…
چه شب‌هایی را در تنهایی گریستم،
و چه امیدهایی را پشت لبخندهای خسته، دفن کردم.

و در میانه‌ی همان شب‌های بی‌فریاد،
سحر، آن زنِ نازنین، آمد…
با دستانی پر از مهر و دلی لبریز از امید.
نه تنها مرا در خود دید، بلکه تکه‌تکه‌ی شکسته‌ی جانم را جمع کرد،
با حوصله، با اشک، با عشق…
و آرام‌آرام، روحم را دوباره ساخت.

او آمد تا پناهی شود، نه به‌جای گذشته،
بلکه برای ساختن آینده…
و چه زیبا شد این آینده، وقتی تو در آن شکفتی.

ادوین جان…
تو را که دیدم، فهمیدم خدا هنوز فراموشم نکرده…
فهمیدم بعد از هر فروپاشی، روزی نوبت ساختن است،
و بعد از هر تاریکی، نوری هست که راه را نشان دهد.

تو شدی آن نور…
تو شدی امتداد عشقی که به هزار زخم دوام آورد.
با بودنت، دلم آرام گرفت…
نفس کشید، آن‌گونه که سال‌ها فراموشش کرده بود.

و حالا… من مانده‌ام و تصمیمی سخت.
تصمیمی که استخوان می‌ساید، اما باید برایتان گرفت.
نه برای خودم… که من دیگر نیستم، مگر برای شما.
برای تو، برای رادین، برای مادرت…
که شانه‌به‌شانه‌ام ایستاده، حتی وقتی زانوهایم از خستگی می‌لرزند.

پسرم…
شاید روزی این نامه را بخوانی،
و بفهمی که در روزگاری دور،
پدری بود که در سکوت، تصمیم گرفت آینده‌ی فرزندانش را از نو بسازد…
هرچند خودش، در این مسیر، هر شب کمی بیشتر می‌شکست.

دوستت دارم…
بی‌پایان، بی‌دلیل، بی‌توقع…
آن‌گونه که فقط پدری شکسته، ولی عاشق، می‌تواند دوست بدارد.

بابا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)