اشکهای بیصدا برای عشقی بیپایان
برای ادویـن عزیز دلم…
سلام عشق زندگیمون...
شاید وقتی این نوشته رو میخونی، قدت از ما بلندتر شده باشه، صدات مردونه شده باشه، یا حتی خودت پدر شده باشی...
ولی برای ما…
تو همیشه همون پسر کوچولوی ناز و دوستداشتنیای هستی که یه روز تو بغلمون جا میشدی.
و تا آخر عمرمون همون میمونی...
این نوشته مال روزیه که تکهای از قلب ما توی یه اتاق عمل بود...
سوم خرداد ۱۴۰۴ – ساعت ۵:۱۰ بعدازظهر – استانبول – روز ختنهات- توسط Dr. Ercüment Taşpınar

دکتر گفت آمادهاید؟
ما گفتیم آره... اما نه.
هیچکدوممون حاضر نبودیم.
راستش... من داشتم فرار میکردم.
وقتی از سر کار برگشتم، مستقیم نرفتم سراغت داشتم دور خودم میچرخیدم 💔.
رفتم دوش گرفتم... بعد برای خودم چای ریختم...
هی وقت کشی کردم، هی به خودم گفتم شاید دیر برسیم، شاید نوبتمون نشه، شاید دکتر نباشه...
شاید، فقط شاید، این اتفاق نیفته.
مامان سحر هم تو دل خودش داشت هزار جور راه فرار میساخت.
اونم ترسیده بود… ولی جلو من چیزی نمیگفت.
ما دو تا، بیصدا، پر از درد، فقط نگات میکردیم...
و بعد…
بردنت اتاق عمل.

در اون لحظات، زمان نمیگذشت، انتظار.... انتظار و انتظار......

وقتی برگشتی، توی بغل پرستار آروم بودی.
اما همین که چشمات به من و مامانت افتاد، زدی زیر گریه…
اون لحظه، باورت نمیشه... انگار دنیا رو سرمون خراب شد.
مامانت بغلت کرد.

من فقط نگاهت کردم.
ما هر دو شکستیم… بیصدا، ولی کامل.
اون شب... نخوابیدیم.
تا صبح کنار تختت نشستیم، بیدار، خیره به نفسهات، نگران هر تکون کوچولوت.
مامان سحر مثل فرشتهها مراقبتت رو کرد... با عشق، با فداکاری، با اشک تو دلش.
پسرم...
ما این تصمیمو آسون نگرفتیم.
ما با دلمون جنگیدیم، با منطقمون، با ترسهامون.
ختنهات نکردیم چون مجبور بودیم.
کردیم چون فکر کردیم شاید یه روزی بهمون بگی: «چرا نکردید؟»
ما همهٔ تصمیمهامون رو با عشق گرفتیم.
با عشق به تو، که نفسمونی، جونمونی، دلیل لبخندمون.
ادویـن عزیزم…
این نوشته فقط یه خاطره نیست.
یه تکه از قلب ماست.
یادگاری از روزی که با هم درد کشیدیم… ولی با هم بودیم.
با تمام عشق دنیا
مامان سحر
و
بابا مهدی


اشکهای بیصدا برای عشقی بیپایان
